مرثیه تصویری ریچارد سندلر برای نیویورک
چشمان شهر

کتاب چشمان شهر | ریچارد سندلر
چشمان شهرReviewed by نوریاتو on Aug 23Rating: 5.0نقدی بر کتاب چشمان شهر | ریچارد سندلر| عکاسی خیابانی| عکاسان نیویورک | مجله نوریاتویکی از ساکنان نیویورک برای تمام سال‌های زندگیش در این شهر سوگ‌نامه‌ای نوشته است؛ بازتابی از خوشی‌ها و استرس‌های شهرنشینی برای همه ما.

نوریاتو: ریچارد سندلر مستندساز، عکاس خیابانی و عکاس مطبوعاتی مقیم نیویورک است که گاهی کیوریتوری عکاسی هم می‌کند و ساکسیفون هم می‌نوازد. آثار او در بسیاری از موزه‌ها و  کلکسیون‌های شخصی وجود دارد. عکس‌های سندلر همچنان در کلکسیون‌های دائمی کتابخانه عمومی نیویورک، موزه بروکلین، انجمن تاریخی نیویورک و موزه هنرهای زیبای هیوستون وجود دارد.

 

به گزارش مجله نوریاتو، ریچارد سندلر برنده بورس عکاسی از بنیاد هنری نیویورک (New York Foundation)، بورس فیلم‌سازی از بنیاد جان سیمون گوگنهایم (John Simon Guggenheim Foundation) و همچنبن بورس شورای هنری نیویورک برای فیلم‌سازی شده است. این یادداشت نقد سرج جی.اف لوی بر کتاب «چشمان شهر» که برای اولین بار به فارسی ترجمه می گردد.

 

یکی از ساکنان نیویورک برای تمام سال‌های زندگیش در این شهر سوگ‌نامه‌ای نوشته است؛ بازتابی از خوشی‌ها و استرس‌های شهرنشینی برای همه ما.

 

همین چند وقت پیش، بعد از ۳۹ سال زندگی در نیویورک، این شهر را ترک کردم و به قلب صحرای سونورا- بیابانی در آمریکای شمالی که در دو طرف مرز ایالات متحده آمریکا و مکزیک قرار گرفته- رفتم. ۵-۶ متر که از در خانه‌ام دور شدم، درختاان نخل بومی را دیدم، سقف‌های سفالی و کاشیکاری و کوه‌هایی که در هر ۴ طرفم وجود داشتند. کتاب «چشمان شهر» ریچارد سندلر سوغاتی از آن چیزی است که پشت سر گذاشتم؛ واقعیت آزاردهنده زندگی در اماکن شهری پرجمعیت. عکس‌ها که در نیویورک‌سیتی و بوستون گرفته شده‌اند، با شدت هرچه تمام‌تر بر حضور انسان در هر جایی تاکید دارد. کتاب ریچارد سفری است که در طول ۲۴ سال در فرودگاه‌ها، معابر، کلوب‌های شبانه، بالای خیابان پنجم، پایین خیابان مدیسون، در متروها، داخل و خارج همایش‌های سیاسی و در عمق مراکز عالی تمدن وزیده است.

 

«چشمان شهر» با عکسی بدون زمان از ایستگاه Grand Station نیویورک‌سیتی شروع می‌شود؛ شاید مکانی استعاری که نشان می‌دهد چطور مراکز حاشیه شهر به مراکز گردهمایی مردمی از موقعیت‌های مختلف اجتماعی و فرهنگی تبدیل شده است. عکس بعدی، مراکز تجاری سابق را نشان می‌دهد که به طرز شومی بالای سایه‌ای از لبه یک آزادراه قرار گرفته است. از اینجا به بعد وارد تاریکی مسیرهای زیرزمینی مترو می‌شویم.

 

همانطور که از عکسی در مورد دنیای متروک زیرزمینی به عکسی می‌رویم که پسری روزنامه‌فروشی را غرق در نور و صلیب به گردن نشان می‌دهد که  گیج و منگ وسط ایستگاه قطار بوستون ایستاده، درخشش عکس در پنجره مخوفی که پشت سر پسرک جلوه می‌کند، خیلی سریع گم می‌شود. این عکس انتقالی، که در فضایی از آرامش فریبنده پنهان شده، به دروازه‌ای منطقی بر گواهی کاراکترها و بی‌عدالتی‌های خیابان‌های ریچارد سندلر تبدیل شده است.

 

به خاطر تراکم فضاها در فریم‌های ریچارد، تنش زیاد است: برای مثال، بچه‌ها و خانواده‌ها مجبورند با فاصله کمی از تبلیغات پورنوگرافی زندگی کنند که یکی از ارکان میدان جیلیانی تایمز در دهه ۱۹۸۰ بود. تماشاچیان سهوا در داستانی شریک جرم می‌شوند که از وجودش حتی آگاه نیستند! هیچ‌کس از نمایش خیابان‌های ریچارد در امان نیست (حتی معلم موسیقی عبوس من که در صفحه ۵۵ پیدایش کردم!)

 

برخلاف خیلی از مونوگراف‌هایی که توسط عکاسان خیابانی گرفته شده، ترتیب کنایه‌دار ریچارد و کنار هم گذاری آنها، وابستگی عکس‌هایش را نشان می‌دهد. شاید او در زمان عکاسی از این ارتباط آگاه نبوده، اما عکس‌هایش به شبکه‌ای متراکم از افکار و نگرانی‌های سیاسی مشترک است. در بیشتر مواقع، ترتیب‌گذاری‌ها ظریف و نکته‌دارند؛ در بقیه موارد، عکس‌ها با تضعیف مشخصه‌هایی که زندگی شهری را از تمام جهات دیگر زندگی متمایز می‌کند، به ما ضربه می‌زنند.

در واقع، «چشمان شهر» همان بی‌رحمی لازم برای نشان دادن تضاد طبقاتی و نژادی است که برای ساکنان شهر به یکی از اصول روزانه‌شان تبدیل شده است.

 

دستاورد بی‌نظیر عکاسی ریچارد مهربانی خشم‌آلود و همینطور دید انتقادگرش را رو می‌کند؛ که شاید نتیجه ناامیدی باشد. او گهگاه ناتوانی سوژه‌هایش در تاب آوردن در برابر خلاء طبقاتی، نژادی، هویت یا سیاست‌ها را لعنت می‌کند. همچنین، عکس‌ها همیشه هم نمی‌توانند منظور یا پیام او را منتقل کند؛ برخی لحظات مبهم مرا دچار تنش و گاهی ناراحتم می‌کرد و اگر هم یک گروه خاص مقصر بی‌عدالتی‌ها بودند، همچنان ناواضح بود. تعجبی ندارد که مثل خیلی از عکاسان خیابانی، کار ریچارد هم‌زمان از نظر سیاسی، زیبایی و احساسی تکان‌دهنده است.

 

ریچارد، بجز چند استثنا، مدام  ما را به تماشای مرزهای شوم بی‌رحمی، ترس و حقایق ذاتی شهرنشینی می‌کشاند.  افرادی که در نمایش زندگی ریچارد سندلر حضور دارند، به طور کلی در میانه مرزهای خشونت وا مانده‌اند. احساساتی که حتی در فریبنده ترین عکسها هم قابل اجتناب نیستند؛ در عکسهای سیاه و سفید چاپ تریتون ضخیم، تیرگی و روشنی‌های غلیظ و بافت آسفات بر سطوح نرم کاغذ قابل لمس به نظر می‌رسد.

 

آنجا که یک عکاس خیابانی مثل «گری وینوگرند»  که معمولا عاشق سوژه‌هایش است یا طنز ذاتی زندگی را می‌ستاید، ریچارد این سبک همچنان کمیاب را می‌شناسد و به ما اجازه می‌دهد از آن لذت ببریم. ظاهرا شهرها خیلی خسته و فرسوده‌اند. احساسی که با تمام کردن و بستن کتاب کاملا درکش می‌کنم و به طرف درگاه جلوی خانه‌ام می‌روم تا کوه‌های بیابانی را تماشا کنم.

 

پی‌نوشت نویسنده: بعد از مطالعه دقیق کتاب ریچارد، می‌خواستم بدانم چرا هنوز در نیویورک‌سیتی زندگی می‌کند. او جواب داد: «زندگی نمی‌کنم. من در Castkill، دهکده‌ای کوهستانی در نیویورک اقامت دارم. شهر دیگر جذابیتی ندارد. اگر ثروتمند باشید، می‌توانید همچنان به بهترین موزه‌های دنیا بروی. اما مجبور نیستی آنجا زندگی کنی تا از خوبی‌هایش استفاده کنید. چاپ کتاب با رفتن من از نیویورک هم‌زمان شد. این کتاب سوگ‌نامه‌ای بر زندگی‌ام در نیویورک بود. خوشحالم که ترکش کردم تا بیشتر در طبیعت و کوهستان باشم.»

 

دیدگاه شما