عکسی که نزدیک بود مرا به کشتن بدهد
عکاسی زیر آتش: جان دی مکهی

عکاسی زیر آتش: جان دی مکهیReviewed by نوریاتو on Sep 5Rating: 5.0عکاسی زیر آتش: جان دی مکهی | عکاسان جنگ | عکاسی مستند | مجله عکس نورنگارجان دی مکهی، فتوژورنالیست و فیلم سازی ایرلندی است.او از نخستین عکاسانی بود که به افعانستان رفت. بعد از این تجربه کاری توانست جوایز زیادی را از آن خود کند.

ترجمه اختصاصی نوریاتو: جان دی مکهی، فتوژورنالیست و فیلم سازی ایرلندی است. اکنون در لندن زندگی می کند. او از نخستین عکاسانی بود که از سال ۲۰۰۶ به افعانستان رفت. بعد از این تجربه کاری توانست جوایز زیادی را از آن خود کند.

 

این آخرین تصویری است که قبل از زخمی شدن به ثبت رساندم. در یکی از ماموریت ها می خواستیم برای کمک به عده ای که در نزدیکی ما کمین گرفته بودند، برویم؛ برای همین با تعدادی از سربازان آمریکایی به مدت پنج هفته در جایی به نام نورستان پنهان شده بودیم. اطراف ما پر از جنازه و بدن هایی بود که در حال مردن بودند. نیروهای طالبان در کوهستان پناه گرفته بودند و از آنجا به سمت ما تیراندازی می کردند. پشت صخره ای پریدم. می توانستم بشنوم که گلوله ها صخره را سوراخ می کنند و با خود مدام تکرار می کردم: “لعنتی! لعنتی!”

 

پشت ماشین هاموی که آن اطراف بود رفتیم اما حالا از دو طرف به رگبار بسته شده بودیم. با این وضعیت، قبول کرده بودم که هر لحظه امکان زخمی شدن من، وجود دارد. گلوله های زیادی در هوا بود که شبیه صدای دسته ای از زنبورها به گوش می رسید. درگیری تمام نمی شد و ما به زمین دوخته شده بودیم. در همین بین تک تیراندازها مردم را یکی یکی با خود می بردند.

 

ناگهان گلوله ای به قفسه سینه ام خورد و از قسمت انتهایی کمرم خارج شد. دردش مانند این بود که کمرم منگه شده است. روی زانوهایم افتادم اما  توانستم خود را پشت سنگی دیگر برسانم. جایی که گلوله از آن وارد بدنم شده بود به اندازه یک پنی بود اما خروجی آن به اندازه کف دست بود. درد آن بیش از حد بود. قبول کرده بودم که دارم می میرم و از خودم عصبانی بودم. بعد از آن نگران این شدم که زنده می مانم اما دیگر فلج خواهم بود. بهتر نبود که کشته می شدم؟ با خود دوباره فکر کردم :” نه! لعنت به این شانس!”

 

تمام این لحظات مربوط به ۱۵ دقیقه قبل از این بود که کسی بتواند به کمک ام بیاید. دوربین هایم روی زمین افتاده بود و وقتی که من را از روی زمین برداشتند مجبور شدم که خم شوم و آنها را بردارم. وقتی به پایگاه محلی رسیدیم، دکتر گفت: ” لعنتی! می توانم داخل تو را ببینم.” به محض اینکه فهمیدم وضعیتم در حال بهبود است، به دوست دخترم گفتم که می خواهم به عقب برگردم. کاری که انجام می دهم خیلی مهم است و اگر این اهمیت را درک نکنم به این معنا است که از ابتدا هرگز خطرات این کار را درک نکرده ام.

 

شغل ام را دوست دارم اما گلوله خوردن باعث شد به زندگی فراتر از کار فکر کنم. دو ماه بعد از این ماجرا، از دوست دخترم خواستگاری کردم و سال گذشته بچه دار شدیم.

مترجم: سعیده فراهانی

دیدگاه شما