موضوعات مهم

روایت نیوشا توکلیان از روز مرگ کاوه گلستان ثبت حقیقت در فلات تنهایی و رنج - 5

روایت نیوشا توکلیان از روز مرگ کاوه گلستان

نوریاتو: با تردید جواب می دهد و صدایش در جاهایی رنگ بغض می گیرد. می گوید که فکر می کرده بعد از ١۵ سال، پرداختن به روز مرگ کاوه گلستان، شاید به نوعی شخصی کردن موضوع باشد. این خاطرات شاید به همین خاطر است که تا به حال از زبان نیوشا توکلیان در هیچ جایی منتشر نشده و خودش هم به درستی نمی داند چرا خاطره آن سیزده نحس را مرور می کند:

 

١۵ سال بعد از مرگ کاوه گلستان، نوشته اید که با کاوه گلستان پیش از انفجار مین، سیزده به در را گذرانده اید.

 

روزهای بدی بود آن روزها. نیروهای صدام حسین از چند روز قبل به منطقه حمله کرده بودند و ما درگیر تهیه خبر و عکس بودیم. روز قبل از سیزده به در، با کاوه گلستان رفتیم و لوازم روز سیزده به در را خریدیم. مقصدمان جایی کنار جاده ای بود که قرار بود از آن به سمت محل های تهیه خبر و عکس برویم. بعد از چند ماه درگیری با جنگ و کشتار و دیدن صحنه های تلخ و ناراحت کننده، آن روزِ سیزده به در روز خاص و متفاوتی بود. خیلی به همه ما خوش گذشت. درست است که چندساعتی بیشتر دور هم نبودیم اما واقعا خوش گذشت.

 

نیوشا توکلیان کاوه گلستان مجله عکس نوریاتو

یعنی زمانی که کاوه گلستان در حال فیلم برداری در عراق بود، شما هم در عراق بودید؟

 

بله، البته آشنایی من با کاوه گلستان به قبل از این ماجراها برمی گردد اما در عراق، من، همسرم، عباس کوثری و چند عکاس و خبرنگار دیگر، همه در یک هتل اقامت داشتیم و حدود دو ماه هر شب شام را با هم می خوردیم، در یکی از همین دیدارها بود که تصمیم گرفتیم برای روز سیزده کاری بکنیم.

 

بعد چه شد؟

 

بعد از چندساعتی که به قول معروف دور هم نشستیم و سیزده را به در کردیم، با ماشین حرکت کردیم به سمت پشت بامی که برای تهیه عکس و خبر در نظر گرفته شده بود. از دوردست ها دودی به آسمان بلند شده بود و ما شروع کردیم با لنزهای تله به عکاسی کردن. یادم هست همین جا بود که کاوه به من گفت «ببین از کجا به کجا آمدیم! داشت خوش می گذشت». منظورش مراسم سیزده به در بود. بعد هم من و شوهرم، توماس و عباس کوثری سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت جاده باریکی برای تهیه عکس و کاوه هم با همکاران خبری و عکاسش به سمت نقطه ای دیگر رفت. جاده ای که در آن رفتیم، جاده ای عجیب بود. اطراف جاده را ماسک ها، پوتین ها و کفش های تکه و پاره و… پوشانده بود و صحنه سوررئالی پیش روی مان بود. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم جلو برای عکاسی، توماس جلویمان را گرفت. نگران بود، می گفت حس عجیب و ناخوشایندی دارد، می گفت خطرناک است. خلاصه هرچه بود، اصرار کرد و نگذاشت عکس بگیریم. سوار ماشین شدیم و برگشتیم. در راه کاوه را دیدیم. با جیم میور و یکی دیگر از همکارانش بود. گفتیم نروید آن طرف، اگر اشتباه نکنم مرز «کفری» بود. کاوه با همان لحن همیشگی اش گفت: «ای بابا ول کن» و قول داد که شام را دور هم می خوریم.

 

و نخوردید.

 

بله! در راه سلیمانیه بودیم که «ست فون» من زنگ زد، یکی از دوستانم بود که در مطبوعات بین المللی کار می کرد. گفت خبر بدی برایت دارم، کاوه روی مین رفته و الان در بیمارستان است. دو ساعت طول کشید تا با آن ماشین قراضه ای که داشتیم به بیمارستان برسیم، وقتی هم که رسیدیم، تمام شده بود.

 

مراسم در تهران برگزار شد.

 

بدن کاوه در عراق بود و باید با دوستانمان در ایران همکاری می کردیم تا کارهای قانونی انتقال جنازه انجام شود. بعد هم با ماشین تا مرز، پیکرش را بدرقه کردیم و برگشتیم هتل. دیگر جای ماندن نبود، بلیت گرفتم و به ایران رفتم تا در تشییع پیکرش شرکت کنم.

 

آخرین تصویری که از گلستان در ذهن شما مانده چیست؟

 

تنها تصویری که از آن روز بخصوص دارم، آرامشی است که در چشمانش بود. سیزده به در بود و او آن قدر خوشحال بود که هیچ کداممان فکرش را هم نمی کردیم چنین اتفاقی برایش بیفتد. هنوز هم سیزده به درها برایم سخت است، خصوصا وقتی که سیلِ ویرانگرِ یادآوری شروع می شود.

 

شروع قصه این آشنایی کجا بود؟

 

دوره آغاز کار من در مطبوعات دوره خوبی نبود. روزنامه ها را یکی یکی می بستند و من یک دختر عکاس سرخورده بودم که همیشه مورد قضاوت و بی مهری دیگران قرار می گرفتم. در یکی از همین روزها که به شدت احساس تنهایی می کردم، از باجه تلفن به کاوه گلستان زنگ زدم. بعید بود بتوانم ببینمش، اما در کمال تعجب، همان روز همدیگر را دیدیم. در آن دیدار، حرف هایی به من زد که زندگی ام برای همیشه عوض شد. گفت اگر می خواهی در عکاسی پیشرفت کنی، فقط باید روی یک نفر حساب کنی و آن خودِ خودت هستی. گفت هیچ کس برایت کاری نمی کند، همان طور که برای من نکردند. از من خواست که سخت کوش باشم، سرخورده نشوم و کم نیاورم و من هم آرزو دارم بتوانم همین چیزهای به ظاهر ساده اما مهم را به عکاسان جوان یاد بدهم.

 

روزنامه شرق

بیشتر بخوانید

مطالب مرتبط

ارسال نظر

پربازدیدترین ها