موضوعات مهم

مسعود بهنود: پس از آن کاوه گلستان، دیگر نبود ثبت حقیقت در فلات تنهایی و رنج - 6

مسعود بهنود: پس از آن کاوه گلستان، دیگر نبود

نوریاتو: پائیز سال ۱۳۵۷ در اوج حوادث منجر به انقلاب ایران، گروهی از مجله تایم به سرپرستی جان برنت به تهران آمدند، آن ها از پیش کاوه گلستان را به عنوان همکار برگزیده بودند. در جریان یک هفته ای که آن گروه در ایران بودند با کاوه جوان آشنا شدم که به حرفه ژورنالیسم علاقه ای باورنکردنی نشان می داد و دوربین برایش بهانه و وسیله بود برای حضور داشتن، اطلاع رسانی دقیق و حرفه ای بی دخالت دادن علایق و سلیقه های شخصی. این مجموعه را اطلاعات عمومی گسترده و کنجکاوی خستگی ناپذیری همراهی می کرد.

 

در همه روزهای انقلاب ایران، کاوه با دوربینش همه جا بود، با تصویرهائی به یاد ماندنی از جوانی که بر جای خون برادر نشسته بود بر سرزنان با شاخه گلی، تشییع جنازه ها، از درگیری سربازان مسلح با مردم در میدانی که ۲۴ اسفند بود و میدان انقلاب شد، از بهشت زهرا که مدت زمانی به جایگاهی برای بیان ناگفته ها یا هایدپارک کرنر تهران تبدیل شده بود و حکومت نظامی رژیم پادشاهی در آخرین ماه های عمر خود آن جا را رها کرده بود.

 

کاوه گلستان با دوربین خود کار هزار مقاله و گزارش می کرد تا روزی که در مدرسه علوی کارتی دریافت داشتیم تا مجاز برای حضور در اردوی رهبری انقلاب باشیم. در فردای آن روز آیت الله خمینی، رهبر انقلاب، به تهران بازگشت و کاوه از بالای تیر چراغ برق نزدیک بود سقوط کند، بچه های انقلاب او را نگاه داشتند. عکس های کاوه شاهد انقلاب بود و به خبرگزاری های معتبر و نشریات پرآوازه جهان منتقل می شد و در ایران “تهران مصور” آن را چاپ می کرد.

 

بعد از پیروزی انقلاب و تاسیس جمهوری اسلامی، کاوه گلستان همچنان با شوری بی نظیر در کردستان، ترکمن صحرا و در اهواز و آبادان شاهد جنگ های داخلی بود که در گرفت و در سال های بعد در جبهه جنگ ایران و عراق. هر بار با صدها حکایت باز می آمد و به گزارشگران یاری می رساند تا گزارش خود را بنویسند از صحنه هائی که کسی جرات نزدیک شدن به آن را نداشت و او در کار حرفه ای خود ترس نمی شناخت.

 

مسعود بهنود کاوه گلستان مجله عکس نوریاتو

در ماه پایانی عمر رژیم پادشاهی یک بار دوربینش را از دست داد و آن هم زمانی بود که ما را به باغشاه بردند و سرهنگی بازجوئی کرد و به ما گفت فردا شب کودتای نظامی می شود و همه تان را خواهیم کشت. کاوه گلستان با صداقتی که از حرفه ای بودنش مایه می گفت با سادگی گفت می شود من هم بیایم و عکس بگیرم.

این صحنه در نه سال گذشته که به عنوان ژورنالیست های آزاد برای بی بی سی کار می کردیم بارها تکرار شد و دو بار دیگر هم او دوربین خود را از دست داد و بارها فیلم هایش را به نور آشنا کردند. چندان که دیگر عادت کرده بود به این رفتار و به پرس و جو های دائمی.

 

حس قدرتمند کاوه گلستان در تشخیص گاه چنان بود که باورنکردنی می نمود. مانند روزی در سال ۱۳۷۴ که در محل خبرگزاری جمهوری اسلامی از سه تن دختر جوانی فیلم می گرفت که برای مصاحبه با خبرنگاران آورده شده بودند و به کشتن سه کشیش مسیحی اعتراف می کردند. همچنان که دوربین خود را مواظبت می کرد، همه را هم مراقب بود. آهسته مردی را نشان داد و گفت همه کاره اوست کاش می شد راضیش کرد و تعدادی عکس از او گرفت. کاری که ممکن نشد و سه سال بعد وقتی همه رسانه های خبری دنیا به دنبال عکسی از سعید امامی معاون سابق وزارت اطلاعات می گشتند که به اتهام برنامه ریزی برای قتل پروانه و داریوش فروهر، محمد مختاری و محمد جعفر پوینده دستگیر شده بود به یاد آوردم که اگر آن روز کاوه موفق شده بود تا از آن مرد عکس هائی که می خواست بگیرد چقدر این روزها به کار می آمد.

 

در ساختن فیلم مستندی با عنوان “ثبت حقیقت” در سال ۱۹۹۱ درباره سانسور در مطبوعات ایران که متن آن را عنایت فانی نوشته بود و شبکه چهار تلویزیونی بریتانیا آن را پخش کرد نشان داد که می تواند مستند ساز تلویزیونی موفقی هم باشد.

 

به دنبال ساخت همین فیلم بار دیگر به بازجوئی فراخوانده شدیم همراه یکی از مصاحبه شوندگان، شبی تا نزدیکی صبح. در میانه پرس و جوها چشمان کاوه مدام به دنبال کشف زاویه های نادری بود که نور و اتاق خالی و صندلی و میزی فلزی ایجاد می کرد.

 

کار خبری به ویژه با رسانه های خارجی در سرزمینی که در آن اطلاع رسانی با سوء تفاهم از سوی حکومت روبروست خطراتی پیش بینی نشده دارد. مانند بارها شکسته شدن در دفتر کارش و بازدیدهای پنهانی گاه به گاه از محل زندگیش. این توضیح که تفاوت اطلاعات و ضد اطلاعات و اطلاعات محرمانه در کجاست از بس در فرصت های مختلف به کسان مختلفی داده شد دیگر از برمان شده بود، گرچه همیشه کسانی بودند که سرانجام به بی غرضی و بی طرفی در انعکاس رویدادها پی می بردند. آن ها را صداقت باورنکردنی و سادگی و شفافی کاوه به فکر وامی داشت. گرچه سه بار که کارت خبرنگاری که به او امکان عکسبرداری و فیلمبرداری می داد توقیف و باطل شد.

 

یک بار زمانی که عکس باورنکردنی کاوه از مراسم تشییع جنازه آیت الله خمینی خلاف رای و نظر مسوولان به خارج از کشور رفت و در دو صفحه میانی مجله پاری ماچ چاپ شد بی آن که نام عکاس را با خود داشته باشد که این هم ظلمی بود به او که نتوانست کار درخشان خود را به نام خود در جهان عکاسی خبری ثبت کند. آخربار زمانی بود که به تهیه فیلمی از مرکز نگاهداری کودکان معلول رفت و فیلم تکان دهنده ای ساخت که از همان ابتدا پیدا بود که با واکنش تندی روبرو می شود، از سوی کسانی که مایل به آشکار شدن آن صحنه ها نبودند و آن را تبلیغ علیه حکومت می دانستند.

 

بیش از همه، آن چه مانع از آن شد که در همه این سال های سخت به فکر تغییر محل زندگی و کارش بیفتد شاگردانی بود که تربیت کرد. پنج سال پیش که آثار شاگردانش را در دانشگاه فارابی به نمایش گذاشت همگان با شگفتی دیدند که از آن جوانان علاقه مند که بعضی از داشتن دوربینی حرفه ای هم محروم بودند، با علاقه مندی و پشتکار عکاسانی ساخته است که وقایع را در لحظه صید کنند و مانند خود او جزئی از واقعیت ها شوند.

 

سال پیش از افغانستان در جنگ و پس از جنگ گزارش تصویری باورنکردنی و درخشانی آورد که باور داشتم جایزه معتبری را در جهان فتو ژورنالیسم نصیبش خواهد کرد.
او را که سراپا شور و هیجان بود و در سخت ترین لحظات امید خود را به پی گیری و از سرگیری کار از دست نمی داد سه باری با اشگ دیده بودم. یک بار در سال ۵۷ و روزی بود که محله شهرنو را آتش می زدند. کاوه سالی قبل از زنان روسپی عکس هائی گرفته بود که آن را در آلبومی گرد آورد و بخشی از آن در مجله تهران مصور چاپ شد.

 

برای گرفتن آن عکس ها او روزها و شب ها به آن محله رفته و پای درددل ساکنان آن سرزمین ممنوع نشسته بود و با رنج های آنان رنج برده بود. بیشترشان را می شناخت و عکس هایشان را برده بود و مطابق وعده به آنان داده بود که در اتاق هایشان نصب کرده بودند آنان که بعضی نام فامیل و هویتی از خود نداشتند.

 

وقتی از روز آتش زدن محله و تماشای زنان بی جا و بی مکان و بدنام باز آمده بود با همه وجود به ظلمی که به آن ها شده بود می گریست.

 

بار دیگر زمانی بود که عکس های خود از حلبچه پس از بمباران شیمیائی باز آورد. زنانی که کودکان خود را بغل کرده و مرده بودند، مردی که چشمانش به آسمان خیره شده بود انگار معجزه ای و نجاتی را انتظار می کشید در لحظه مردن، خیابانی که در دو طرف آن مردگان هر یک به حالی و وضعی دیده می شدند.

 

آن روز اتاق را تاریک کرده بود و با هر اسلاید که روی پرده ظاهر می شد با بغض درباره آن ها توضیح می داد و در پایان نمایش ناگهان چنان به گریه افتاد که شانه هایش تکان می خورد. او در صحنه هائی که عکس و فیلم از آن می گرفت حضوری انسانی داشت و انگار خودش در پشت هر صحنه ای پنهان بود و امضایش نگاه انسانی به صحنه ها بود.

 

بار آخر در زمستان سال ۷۹ بود که از زندان برای محاکمه به دادگاه برده می شدم. او و جیم میور خبرنگار بی بی سی در تهران در همان ساعت اول صبح جلو در ایستاده بودند، انگار تصوری از دیدن همکار سالیان خود در لباس زندان نداشت. دیده بودم که گاه دوربین را به صورتش می چسباند، با چشمی در دریچه دوربین می نگریست و با چشم دیگر می گریست. آن روز در آن هیاهو سر در گوشم آورد و آهسته به آهنگی حزین پرسید: اذیت شدی.

 

عکس هائی را که از آن دادگاه گرفته است هفته پیش برای سایت اینترنتی بی بی سی بخش فارسی فرستاد با یادداشتی. پس از آن به کردستان عراق رفت همراه با جیم میور و فرصت نشد تا پاسخی به او بگویم. اینک در خیال باید از او بپرسم آیا اذیت شدی. یا از جیم میور گزارشگر بی بی سی بپرسم که در لحظه حادثه در یک قدمی او بود. گرچه می دانم پاسخ کاوه خنده ای است و جمله ای که همیشه می گفت: کار ما همین است دیگه.

 

ساعتی پس از درگذشت باورنکردنی کاوه گلستان، جان سیمپسون گزارشگر بی بی سی از همان شمال عراق درباره او و شور و علاقه اش به حرفه خود، در بخش خبری تلویزیون ۲۴ ساعته بی بی سی گفت و در ضمن از چهار خبرنگار و عکاس دیگر رسانه های بریتانیائی نام برد که در دو هفته گذشته در جریان جنگ با عراق کشته شده اند.

 

برای ایرانیان که مانند کاوه گلستان ندارند ضایعه مرگ او دردناک تر است. مگر در سال های آینده از میان شاگردانی که مدتی بود از آموختن به آن ها محروم شده بود، یکی پیدا شود که همان گونه که او از دریچه دوربینش به دنیا می نگریست، انسانی و آرمانی، جهان را و صحنه های نادر آن را ببیند و در لحظه ای که باید تکمه را فشار دهد. یک لحظه، همانند همان لحظه ای که صبح چهار شنبه در نزدیکی سلیمانیه مین زیر پایش منفجر شد و پس از آن کاوه دیگر نبود.

 

بیشتر بخوانید

مطالب مرتبط

ارسال نظر

پربازدیدترین ها