موضوعات مهم

جیم میور: کاوه گلستان اکنون در آرامش است ثبت حقیقت در فلات تنهایی و رنج - 7

جیم میور: کاوه گلستان اکنون در آرامش است

نوریاتو: روز چهارشنبه دوم آوریل ۲۰۰۳، در اثر انفجار مین در نزدیکی کفری در شمال عراق، کاوه گلستان عکاس نامدار ایرانی و فیلمبردار شبکه بی بی سی کشته و استوارت هیوز، تهیه کننده، مجروح شد. جیم میور، خبرنگار بی بی سی که همراه آنها بود، در گزارشی مشاهدات خود از کاوه و واقعه انفجار مین چنین روایت می کند:

 

ساعت سه بعداز ظهر بود که ما به کفری رسیدیم . ما از سلیمانیه که در شمال کفری است و سه ساعت با آن فاصله دارد با اتومبیل می آمدیم.

 

روز بهاری زیبایی بود و ما نتوانستیم از توقف در آن منطقه و صرف نهار در سایه درختان حاشیه جاده خودداری کنیم، از آغاز کارمان در آنجا چنین کاری نکرده بودیم.

 

غذای ما نان، کنسرو ماهی تن، خیار و گوجه و چای بود. کاوه گفت این بهترین غذایی است که از ۵۹ روز پیش که ما وارد شمال عراق شدیم، خورده است.

 

او از کاری که ما می کردیم خیلی خوشحال بود و احساس غرور می کرد و با هیجان می گفت که باید بیشتر و بهتر کار کنیم.

 

کاوه گلستان مجله عکس نوریاتو

کاوه گلستان می گفت: وقتی در چنین موقعیت هایی قرار می گیرم، حس می کنم واقعا خودم هستم.

 

وقتی به کفری رسیدیم مستقیما به مقر “اتحادیه میهنی کردستان” رفتیم و سپس به بالای پشت بام آن رفتیم که بتوانیم منطقه را به خوبی مشاهده کنیم.

 

از ده سال پیش نیروهای دولت عراق دژی را که در جنوب غربی شهر در ارتفاعی پوشیده از چمن قرار داشت، تصرف کرده بودند.

 

دو روز پیش از آنکه ما آنجا برسیم، آمریکایی ها مواضع خط مقدم عراقی ها را بمباران کرده بودند و نیروهای عراقی از آن دژ عقب نشینی کرده بودند وخط مقدم آنها چندین کیلومتر عقب تر رفته بود.

 

ولی عراقی ها نیروهای پیشمرگ کرد را در نواحی ای که از آن خارج شده بودند، زیر نظر داشتند و روز پیش از ورود ما کفری را به شدت بمباران کرده بودند. بمباران ها سه نفر را به کشتن داده و بیش از ده تن را مجروح کرده بود.

 

همه نگران از سر گیری بمباران بودند ولی روز چهارشنبه که ما آنجا رسیدیم هیچ اتفاقی نیفتاد.

 

ارسال تصاویر

ما دنبال محلی بودیم که از آنجا بتوانیم از طریق تلفن تصویری، تصاویر زنده تلویزیونی بفرستیم. دژ قدیمی به نظرمان مکان خوبی می آمد.

 

فرمانده محلی اتحادیه میهنی کردستان به ما گفت که آن محل امن است و عراقی ها از آن دور هستند. آنها یک راهنما از میان پیشمرگ های کرد در اختیارمان گذاشتند تا ما را به آنجا ببرد.

 

من رانندگی می کردم، کاوه گلستان در صندلی جلوی ماشین نشسته بود و در صندلی عقب، استوارت در سمت راست، ربین آزاد، مترجممان در وسط، و راهنما در سمت چپ نشسته بود.

 

ظاهرا دلیلی نبود که نتوانیم به محل مورد نظرمان برسیم. ما از شیب پوشیده از چمن و از روی جای چرخ های به جا مانده از وسایل نقلیه قبلی بالا رفتیم و به مسیری رسیدیم که مستقیما به دژ ختم می شد.

 

من خواستم به سمت راست ساختمان بروم و ماشین را در آنجا پارک کنم، ولی راهنمای ما گفت که بهتر است از به سمت چپ برویم که یک فرورفتگی داشت که می شد ماشین را در آن پارک کرد. در روزهای گذشته ما چند بار همین طور به محل هایی که دیگر در کنترل عراقی ها نبود، رفته بودیم.

 

میدان مین

 

به سمت چپ ساختمان رفتم؛ چند متر در فرورفتگی راندم و ماشین را متوقف کردم و با عجله شروع کردیم به پایین رفتن از ماشین که کارمان را زودتر شروع کنیم.
ناگهان انفجاری در کنار ما روی داد. موج انفجار به سمت چپ صورتم برخورد کرد و باعث شد حالت گیجی پیدا کنم و گوشهایم سوت بکشد.

 

من از روی عادت، کاری را کردم که در روزهای گذشته هر وقت بمباران می شد انجام می دادیم، یعنی تلاش می کردیم در پشت یا زیر چیزی پناه بگیریم.

 

من در سمت چپ ماشین از جلو به عقب آن دویدم و خود را روی زمین انداختم. ظرف چند ثانیه دو انفجار دیگر روی داد، سپس سکوت برقرار شد.

 

استوارت فریاد زد: من زخمی شدم، من زخمی شدم.

 

ربین فریاد زند: اینجا میدان مین است، اینجا میدان مین است.

 

بلند شدم، استوارت را در سمت راست ماشین پیدا کردم. روی پای چپ خود لنگان لنگان راه می رفت. پای راستش بدجور آسیب دیده بود، استخوان های پایش دیده می شد. ولی خونریزی شدیدی نداشت و من می دانستم که زنده می ماند.

 

در عقب ماشین را باز کردم و او را به داخل ماشین گذاشتم. سعی کردم نگذارم پای خودش را ببیند.

 

خواب

 

آن وقت بود که متوجه شدم کاوه گلستان آنجا نیست.

 

فریاد زدم: کاوه کجاست؟ کاوه کجاست؟

 

ربین گفت: آنجاست، سمت چپ، او مرده است.

 

به طرف چپ نگاه کردم. جسدی را دیدم پوشیده از خاک که در ده متری ما افتاده بود. گفتم: نه، این کاوه نیست.

 

از دید من، به نظر یک جسد قدیمی می آمد که عراقی ها آن را رها کرده بودند. به سمت او رفتم، و دیدم که خود کاوه است.

 

او روی صورت بر زمین افتاده بود، انگار که هنگام انجام کار، خوابش برده بود. به نظر آرام می رسید.

 

اسمش را صدا زدم، ولی می دانستم بی فایده است. نیمه بالایی بدنش سالم بود ولی قسمت پایینی بدنش متلاشی شده بود.

 

احساس گناه

 

ناگهان احساس گناه کردم. این من بودم که کاوه را با ماشین خودم از تهران به میدان مین آورده بودم.

 

کاوه گستان که زندگی پربار و پیچیده اش را من به خوبی می شناختم و در سه سال گذشته در آن شریک بودم، کسی که چندین نسل از عکاسان ایرانی را تربیت کرده بود، اینجا در کنار من مرده بود و من زنده مانده بودم.

 

من جسد او را کشیدم و با کمک ربین داخل ماشین گذاشتم. با خودم فکر می کردم شاید معجره ای رخ دهد و او نجات یابد.

 

دوباره به محلی که از آنجا راه افتاده بودیم بازگشتیم و سپس به یک کلینیک اورژانس که در محل بود، رفتیم.

 

استوارت را سریع به داخل کلینیک آوردند و پس از درمان های اولیه او را داخل آمبولانس گذاشتند و به سلیمانیه فرستادند.

 

تمام شد

 

دستم را روی نبض کاوه گذاشتم، هیچ چیز حس نکردم. او را به داخل ساختمان بردند. سپس دیدم که پارچه سفیدی رویش کشیدند و او را در یک تابوت چوبی درباز قرار دادند.

 

در تاریکی شب، پشت سر آمبولانسی که پیکر کاوه در آن بود، به سلیمانیه بازگشتیم.

 

پس از آن بود که توانستم در ذهنم همه چیزهایی که اتفاق افتاده بود کنار هم بگذارم، البته با کمک ربین و استوارت، که حالا در بیمارستان نیروی هوایی بریتانیا در قبرس است.

 

استوارت هم مثل من فکر می کرد که انفجار اول، در اثر شلیک خمپاره بوده، ولی در واقع او روی یک مین رفته بود.

 

احتمالا کاوه هم مثل من و استوارت همین فکر را کرده بود و سعی داشت به جلوی ماشین و پایین تپه بدود تا در داخل یک قسمت فرو رفته پناه گیرد، کاری که او در چنین مواقعی انجام می داد. ولی این بار او از بمباران فرار نمی کرد، بلکه داشت به عمق یک میدان مین می رفت.

 

ولی جراحت های کاوه بسیار بیشتر از قدرت یک مین بود. فکر می کنم عراقی ها یک مین ضد نفر را روی یک مین ضد تانک کار گذشته بودند. این کاری است آنها که اغلب می کنند.

 

بدون جایگزین

 

کاوه گلستان اکنون در آرامش است ولی زندگی همچنان ادامه دارد، زندگی ما بدون او مثل قبل نیست. او منحصر به فرد بود و کسی نمی تواند جای او را پر کند.

 

انرژی او، هنرش، شوق و حساسیت و شهامت و شوخی های شیطنت آمیز او تنها بخشی از شخصیت پیچیده و آرام او بود.

 

تنها مایه آرامش من این است که تواستم در غم اعضای خانواده کاوه — همسرش هنگامه، و پسرش مهرک، مادرش فخری، خواهرش لی لی و پسران او مانی و محمود، شریک شوم. آنها با شجاعت تمام تلاش می کنند تا با غم فقدان کاوه که همیشه نگران اتفاق افتادن آن بودند، کنار آیند.

بیشتر بخوانید

مطالب مرتبط

ارسال نظر

پربازدیدترین ها