موضوعات مهم

سیروس علی نژاد: کاوه گلستان شهادت داد به رنج آدمی ثبت حقیقت در فلات تنهایی و رنج - 9

سیروس علی نژاد: کاوه گلستان شهادت داد به رنج آدمی

نوریاتو: سیروس علی‌نژاد، نویسنده و روزنامه‌نگار باسابقه و دوست و همکار کاوه گلستان، در هفدهم فروردین ۱۳۸۲ گزارشی از حضورش در مراسم تشییع پیکر کاوه در تهران نوشته است.

 

مراسم تشییع جنازه کاوه گلستان از مقابل تالار وحدت در تهران آغاز شد. محوطه تالار وحدت غلغله بود. زن و مرد از هر صنف و گروه برای آخرین وداع گرد آمده بودند.

 

پیکر کاوه هنوز از بیمارستان حمل نشده بود. بسیاری گرد «فخری گلستان» جمع شده بودند و آن زن، محکم و استوار با لبخندی که به اشک و آه آغشته بود به آنها می گفت شما همه دوستان کاوه اید. شمار فیلمبرداران و عکاسان زیادتر از دیگران بود اما از همه قشرها آمده بودند. نویسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، نمایندگان مجلس، کارکنان وزارت ارشاد و سرشناسانی چون نجف دریابندری، احسان نراقی، محمد علی موحد، صفدر تقی زاده و بسیاری دیگر.

 

جوانترها عکسی سیاه و سفید از کاوه در دست داشتند که او را با دوربین فیلمبرداری اش نشان می داد. سیاه و سفید لابد برای اینکه کاوه عکس های سیاه و سفید را بیشتر دوست داشت.

 

در گوشه ای از جمعیت، ناهید موسوی که از زمان تهران مصور کاوه را می شناخت جلو آمد و اشک ریزان پرسید تو باور می کنی و بی آنکه منتظر جواب باشد گفت: «باور نمی کنم! باور کردنی هم نبود.»

 

چشم گرداندم ببینم کاوه را در بین جمعیت پیدا می کنم. او که همیشه در همه جا حاضر بود چطور ممکن بود در حادثه ای به این بزرگی حضور نداشته باشد. حضور داشت. جلو چشم من ایستاده بود با همان وضع اسپرت و آماده برای پریدن دنبال عکس، قد کوتاه، ریش جو گندمی و لبخندی که پایان نداشت.

 

حسن سر بخشیان را که دیدم با چشم گریان، یادم آمد که آخرین بار کاوه گلستان را در خانه هنرمندان با او دیده بودم. پرسید حسن را می شناسی؟ گفتم آری او کاوه گلستان سالهای ۵۶ و ۵۷ است. خوشحال شد.

حسن می گریست؛ کنارش ایستادم و در خاطرم آیندگان ادبی را ورق زدم که پیش از آنکه خودش را ببینم عکس هایش را در آنجا دیده بودم.

 

عکس هایی که هنری بود، نه خبری. خصوصیتی که کاوه آن را بعدها وقتی صرفا به عکاسی خبری روی آورد تا پایان کار حفظ کرد. دوربین در دست او تنها وسیله ثبت زندگی نبود، ابزاری بود برای ثبت هنرمندانه زندگی و بیشتر از آن ثبت انسان دوستانه زندگی.

 

به یاد آوردم در زمستان ۵۶ وقتی هنوز از انقلاب خبری نبود، در ماهنامه سبز، گزارشی از الموت نوشته بود که با عکس هایی از طبیعت و روستاییان همراه بود.

 

دست نوشته و عکس ها را آورد که انتخاب کنیم. عکس یک دختر روستایی را که کوزه ای آب در دست یا پشته ای هیزم (درست به خاطر ندارم) بر پشت داشت نشان داد و پرسید به نظر شما این نوع زندگی لذت بخش است؟ گفتم نه پر از رنج است.

 

گفت «عجیب است من هم این زندگی را پر از رنج می بینم ولی دوستان وقتی به عکس های من نگاه می کنند نه به رنج که به زیبایی روستایی و طبیعت آن توجه می کنند.»

 

 

کاوه از همان آغاز کار دوربینش را برای ثبت رنج آدمیان به کار گرفت، چنانکه بعدها وقتی در تهران مصور بودیم و کوره انقلاب گرم شد، دوربینش انسان هایی را ثبت و ضبط می کرد که رنج فراق یارانی را بر دوش داشتند که در زد و خوردها شهید شده بودند و نیز صحنه هایی را که همه به رنج آدمی آمیخته بود.

 

حتا آن روز که عکس هایش را از زنان “قلعه” آورد، مقصودش ثبت رنج آدمیان بود هر چند در همه آنها دید ذاتا هنرمندانه او آشکار بود. با وجود این، نه عکس های الموت و مانند آن و نه عکس های قلعه و امثال آن، هیچکدام او را کاوه گلستان نکرد.

 

عکس های انقلابش بود که او را شکوفا کرد و گلستان شد. چون در جریان انقلاب، او بطور آگاهانه ای شروع کرد به شهادت دادن به رنج آدمی. همین بود که او را یگانه کرد. در جریان انقلاب بسیاری از عکاسان خوش درخشیدند، اما هیچیک از آنها کاوه گلستان نشد و به پای او نرسید.

 

همانطور غرق گذشته ها بودم که صدای بلندگو مرا به خود آورد. صدا، نالنده، از مراسم گوناگونی خبر می داد که انجمن عکاسان و موزه هنرهای معاصر و دیگران برای بزرگداشت کاوه گذاشته بودند.

 

در گوشه ای، جمعیت حول خانواده گلستان گرد آمده بود و به هنگامه و لیلی و فخری گلستان تسلیت می داد. جمعیت حالی داشت که در وداع با یک شهید دیده می شود. بچه های عکاس را دیدم که بر بالای سر در تالار وحدت ایستاده بودند و از جمعیت و از هر حرکتی عکس می گرفتند.

 

به یاد آوردم که پیش از انقلاب کاوه را بدون دوربین عکاسی نمی شد دید. از چند سال بعد از انقلاب دوربین عکاسی را به دوربین ویدیویی بدل کرده بود. در دستهایش دوربین ویدیویی بود و بر گردنش یک دوربین عکاسی حمایل شده بود.

 

هنوز به خود نبودم که فیروز گوران با حرکات شتاب زده همیشگی آمد و از بچه های آیندگان پرسید که پس کجا هستند؟ گفتم مثلا کی؟ گفت محمد صیاد. گفتم هست رفته بیمارستان با آمبولانس می آید. صیاد همکار قدیمی همه ما و کاوه گلستان از دوره روزنامه آیندگان و سپس در تهران مصور و آنگاه در جاهای دیگر بود و هشت سال جنگ را هم با او در جبهه ها گذرانده بود. با خود فکر کردم این روزها صیاد از همه عزادارتر است.

 

در این اثنا صدای لااله الالله برخاست. تابوت را آورده بودند. یکی از رفقای قدیمی پرسید که یعنی کاوه توی این قوطی است؟ می خواست بگوید کاوه با آن همه انرژی و با آن جست و خیزها که داشت در این قوطی نمی گنجد و نمی گنجید.

 

هنوز در این فکر بودم که بلند گو گفت کاوه را به افجه می برند؛ روستایی در لواسان. پس آنجا در خاک خواهد خفت و آرامش خواهد یافت.

 

بیشتر بخوانید

مطالب مرتبط

ارسال نظر

پربازدیدترین ها